تبليغاتX
فقط منم و...
فقط منم و...
پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386
تو را دوست می دارم.........

تو را به جای همه ی زنانی(کسانی) که نشناخته ام دوست می دارم
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم
برای خاطر عطر گستره ی بیکران و برای خاطر عطر نان گرم
برای خاطر برفی که آب می شود، برای نخستین گل ها
برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمی رماندشان
تو را برای خاطر دوست داشتن دوست می دارم

 

تو را به جای همه زنانی(کسانی) که دوست نمی دارم دوست می دارم
جز تو، که مرا منعکس تواند کرد؟ من خود، خویشتن را بس اندک
می بینیم.
بی تو جز گستره یی بی کرانه نمی بینیم
میان گذشته و امروز.
از جدار آیینه ی خویش گذشتن نتوانستم
می بایست تا زندگی را لغت به لغت فراگیرم
راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش می برند.

 

تو را دوست می دارم برای خاطر فرزانه گی ات که از آن من نیست
تو را به خاطر سلامت
به رغم همه آن چیزها که جز وهمی نیست دوست می دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی دارم
تو می پنداری که شکی،  حال آنکه به جز دلیلی نیستی
تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا می رود
بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم.

 

پل الوار ................................ترجمه شاملوی بزرگ

love.jpg

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:15 توسط : هدی
جمعه پانزدهم تیر 1386
دوستت دارم

 

بارها می خواستم رازی را كه مدتها در قلبم نگه داشته بودم برایت بازگو كنم

 

 

 می خواستم بگویم كه دوستت دارم

 

 

 اما نتوانستم

 

 

هرگاه كه از كنارم می گذشتی آرزو می كردم این راز بزرگ را در چشمان گریان من بخوانی

 

 

اما افسوس ،

 

 

 افسوس كه بی اعتنا از كنارم گذشتی.

 

 

تا اینكه امروز قلمم را به دست گرفتم و خواستم برایت بنویسم که :

 

 

" از تو و بی وفایی تو بیزارم"

 

 

ولی وقتی قلم خود را از روی كاغذ برداشتم با شگفتی دیدم كه نوشته ام:

 

 

"دوستت  دارم"

favhpx.jpg

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 16:33 توسط : هدی
چهارشنبه سی ام خرداد 1386
...!

امروز صبح به امید این که توجهش رو جلب کنه، اسمم رو بهش گفتم.اما توجهی نکرد.واسم عجیبه.اگه

اون اسمش رو به من می گفت حتما برام خیلی اهمیت داشت و به گمونم از هر اسم دیگه ای واسم

 قشنگ تر بود.

خیلی کم حرف می زنه.شاید چون باهوش نیست و به این مسئله حساسه و می خواد پنهونش کنه.خیلی

حیفه که این طوری فکر می کنه،چون باهوش بودن هیچ اهمیتی نداره .

ارزش واقعی تو قلب انسانه!امیدوارم بتونم بهش بفهمونم که یه قلب مهربون و عاشق واسه انسان

بزرگترین ثروته و بدون اون حتی با داشتن هوش زیاد انسان فقیره!

نه!هیچ علاقه ای به اسم من نداره.سعی کردم ناامیدیم رو پنهون کنم اما به گمونم موفق نشدم.رفتم ساحل

خزه پوش و پاهامو تو آب فرو کردم.همیشه وقتی به وجود یه هم صحبت ،یه نفر که نگاش کنم و باهاش

حرف بزنم نیاز دارم، میام اینجا...

اون اندام سفید و دوست داشتنی که رو آب برکه نقاشی شده برام کافی نیست، اما به هر حال یه چیزی

هست و یه چیزی بهتر از تنهایی محضه!

وقتی حرف می زنم ، حرف می زنه .وقتی ناراحتم ، ناراحته و با دلسوزی آرومم می کنه.بهم می گه:ناراحت

نباش دختر تنهای بیچاره ، من دوستت باقی میمونم .

 اون برای من دوست خوبیه و تنها کسیه که دارم:اون خواهر منه!

هیچ وقت نمی تونم اولین باری که تنهام گذاشتو فراموش کنم!قلبم داشت از غصه تو سینه ام آب می شد .

با نا امیدی گفتم ، اون تمام هست و نیست من بود!اکنون رفته است!بشکن!قلبم!!دیگر توان

ادامه ی این زندگی در من نیست!!

صورتمو تو دستام گرفتم ، دیگه هیچ کسی نبود که آرومم کنه. وقتی بعد از یه مدت دستامو از رو صورتم

برداشتم، اون دوباره اونجا بود، مثل همیشه سفید و براق و قشنگ!
منم پریدم تو بغلش!

این دیگه شادی محض بود.قبلا هم شادی رو می شناختم اما این حس یه چیز دیگه بود، مث خلسه!

دیگه بعد از اون هیچ وقت بهش شک نکردم.

بعضی وقتا پیداش نمیشد-شاید یه ساعت و شاید یه روز کامل-اما من منتظر می موندم و به اومدنش

شک نمی کردم!

می گفتم:سرش شلوغه یا رفته مسافرت اما بر می گرده. همین طور هم بود:

همیشه بر می گشت ، شبای تاریک پیداش نمی شد ، چون خیلی ترسو بود، اما وقتی آسمون مهتابی بود سر

و کله اش پیداش می شد.من از تاریکی نمی ترسم، اما خب اون از من کوچیکتره و بعد از من به دنیا

اومده.بارها و بارها به دیدنش رفتم.

وقتی زندگی سخت می شه تنها پناه منه!

...


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 11:52 توسط : هدی
سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386
نمی هااااااااااام!

سلام!...چی چیو سلام،خدافس!!همه چی کموم(تموم)شده اون وخ من می گم سلام؟چرااا؟

(با لحن چرا گفتن خودم بخونین!  (

چقد انتظار این روزو می کشیدیما!البته من از همون اولای اردیبهشت که همایشمون شورو 

شد،خیلیییی دپرس شدم!می دونستم خمّه(همه)چی اونقدر زود می گذره که اصن نمی فهمیم چه طور

گذش...

هیچ وخ این قَد به مدرسه وابسته نبودم نیدونم چرا امسال اینطوریه!هر چند خب...امسال یه جور خاصی

بود؛به قول خانیه خانوم هم بدترین سال بود هم بهترین.ینی یه عالمهههههههههههههههههه اتفاقای

خوب خوب افتاد و در کنار همین اتفاقای خوب،یه عالمه اتفاق خیلی بدم افتاد.

نمی خوام بهشون فکر کنم!چقدر خندیدیم و در کنار این خنده ها چقدر گریه کردیم!  

روز آخر سخته...همیشه!روز آخرهر چیزی!ولی...کی میگه امروز روز آخر بود؟ما قراره یه عالم هم

دیگرو ببینیم مگه نه؟

دیروز خیلی گریه کردم خیلی!انگار همه ی بلایای خانمان سوز(زندگی سوز)می خواستین ییهو بیان

سراغم!!اولا که امتحان ادبیات داشتیم؛ساعت 8:30 بود و من تازه درسای ترم دوم رو تمومیده بودم!!  

ترم یکم که قشنگ جون می گیره از آدم!پریروزم می خواستیم اضافه بمونیم تو مدرسه یه کم با هم باشیم برا همین من به غزاله،هم سرویسیم، زنگیدم و گفتم با سرویس نمیام!گوشی رو قطع کردم و

برگشتم که برم پیش دوستام ولی...ییییییییییییییییییییییییییییییهو دیدم افشار جِلوم سبز شد!هر چی خواهش

کردم کوتا نَیمد(نیومد)و گوشیمو گرف!  بعدم گُف فَقه به بزرگترم تحویل میدن.خالی بند چییییییییز!برا همینم مامانم دیروز رف ازشون گرف.ولی من می دونم خیلی بچه ها هستن که هر

روز گوشیشون توقیف می شه و همون روز به خودشون بر می گرده!!!!!حالا مامانمم برانکه تنبیه شم

گف تا یه ماه حق دس زدن به موب رو ندارم!منم گفتم:گفتی یه هفته دیگه؟باشه قبول مامانمم خر شدولی بدش یادم افتاد که تو این یه هفته ی موقوفی گوشی،4 روزشو میریم شمالینی من 4 روز ارتباطم با تمام دنیا قَط می شد؟واااای نه!...(دقت کنین که همه ی این افکار وقتی داشتم ادبیات

می خوندم تو سرم بود!!)دُرُس(درست)یادم نی سر چی ولی یه دوای خفن با مامانم زدم!آخه مامانم

دُرُس موقعی که من اصاب مصاب ندارم انگشتشو اد می ذاره رو نقطه ضعفم!!خلاصه از 8:30 تا 10

اینطورا با افکار قاطی خودم سر کردم...به فردا به روز آخر به امتحان ادبیات و به شعر حفظیا( که من هیچ وقت دو تا بندشو یاد نگرفتم و خدا رو شکککککککککر تو امتحانم نیمود) به معدلم به این

که دقیقا یه روز بد از کموم شدن امتحانا کارناممون می ره تو سایت(!)به این که چرا اینقدر زود می

ریم مسافرت و اینکه چطور گوشیو تو اون چار روز دودر کنم به این که در حال حاضر(در اون حال

حاضر!)تو خونه ی بقیه چه خبره(!!!!)

و و و و !همون 10 اینا بود که تازه ترم اولو شورو کردم!تازه فمیدم که خانیه خانومم یه کم از من

جلو تره و امیدوار شدم!  

یه دورمو به زوووووووووووور تا 12:30 کموم کردم بد یه دورم سر اینکه من فقط با ویبره بیدارم

می شم و اگه نتونم 2:30 بیدار شم مامانمو می کشم با مامانم دعوا کردم!!ولی بابام موبایل خودشو داد

بهم و راضی شدمحالا...بابام گف چرا انقد کیفت پره؟گفتم فردا با دوستام میریم بیرون بعدم

خونه سمیه سلطانی برا همین وسایل برداشتم!مامانمم شنیدو یادش افتاد که بهتره من برم خونه خودمون

بد از خونه با مامانم برم پیش دوستام منم گفتم پس اصن نمیرم!ولی می رفتمخلاصه...1:15 اینا

تازززززززززززه خوابم برد!!آخه مگه این افکار پلید راحتم می ذاش؟همش فک می کردم اگه بیدار

نشم چی میشه؟گوشی خودمم نبود که به دوستان بگم بزنگن منو مجبوری بیدار کنن!بعدم به فردا

(امروز)فکر کردم و این که روز خوبیه یا نه؟

2:30 با کمال تعجب فراواااان بیدار شدم!تا 5:30 درس خوندم و دوباره تا 6 خوابیدم!امروزم عالی

بود!نه...خوب بود! صب فهمیدم که دیروز همه ی بچه ها با ماماناشون دعوا کردن!!  

تازه...فرشید نیک عزیز من(  )مراقب ما بود کلاس تقریبا خالی شده بود.من صندلیم چسبیده به تخته و وضعیتمون یه طوریه که اگه به پرستو نیگا کنم پشتم به مراقب می شه!اول با یه عالم احتیاط و

اینا از پرستو معنی یه دون  کلمه رو پرسیدم ولی دیدم اون خیلی راحت باهام حرف می زنه و فهمیدم

فرشیدنیک سرش مشغوله   بدون تقلب 18  می شدم ولی الان یا 20 می شم یا

19.5برای صدف تولد گرفتیم.خیالم از بابت مهسا راحتید!!!!!(در جواب هدیییی!بتوووووووول؟!؟:آره اصنشم بتوووووول دلم می خواد!)داشتیم آماده می شدیم که بریم.خیلی بد بغض کرده بودم.صبم حالم خیلی بد بود اصن نفسم در نمی اومد!ولی به زوووور قورتش دادم(بغضمو!)با دوما

خدافسی کردم.دلم یهههههههههههههههه همه براشو تنگ می شه()آینده بین کلی بهمون گیر داد!مث همیشه!و ما از 10 تا 11 علاف شدیم  

6 تایی چپیدیم تو ماشین!خونه سمیه سلطانی به من که خیلیییی کیف داد!تازه یه عنکبوتم اومد

 من وقت دندون پزشکی داشتم و یه 2 ساعتی رفتم!ولی دوربینم جا موند و دوباره برگشتم و چون بچه ها هنو بودن،منم دوباره رفتم تواون موقم خیلی خوش گذش...باران(مه لقا ینی

همسر گرام(  )آخرش گریه کرد.من با کمال تعجب گریم نگرف!مامانامون با هم

رسیدن.اونایه نیم ساعتی با هم حرف زدن و من و باری هم با همیه عالم دلداریش دادم و قول دادم تند تند همدیگدرو ببینیم!آخه مطمئنم می بینیم همدیگرو!اگه نبینیم من می میرم!!به مامانم با یه لحن

ماحارت(ناراحت)گفتم من تو اون 4 روز مسافرت چی کار کنم؟  مامانمم اجازه داد اون 4 روز گوشی دستم  باشه!در حال حاضرم دارم از درد دندونام می میرم!خیچی هم نمی تونم

بخورم حتی آلبالو خشکه  و گوجه سبز و اینا()

.............................................من هنو باور نمی کنم یه همه تابستون اومده!نمی هااااااااااااااااااااااااااااااام  


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 21:28 توسط : هدی
یکشنبه ششم خرداد 1386


فصل...

فصل غريبي است. اينگونه كه گرازها طعمه از جانم ميخواهند. ديگر سكوت... آرامش سبز نيست. به كنارت كه بنگري مرگ را

 ميبيني، مرگ را، گل سرخ مرده را (كه جايي دفن بايد كرد)، شكسته هاي گلدان را (كه جايي دور بايد ريخت)، عكس هاي

رنگ پريده آلبوم، آدرسهاي از ياد رفته، خيابان هايي كه به ياد نمي آيند . اما... نه، در يك لحظه آنگونه كه شب از نگاهش

ميبارد... هر ستاره فريادي است براي آسماني كه تنهايي اش را انتهايي نيست. مي خواني براي تنهايي خودت،

اما...آرام...   مي گريي و مي سوزي... !!!


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 11:16 توسط : هدی
شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386
خاطرات امسال ):

باورم نمیشه ینی همه چی تموم شد؟ینی امسال رفت؟ینی دیگه نمیاد؟ینی دیگه نمی تونیم اونقدر برای رفتن به پارک اصرار کنیم که معلمامجبور شن قول بدن بعدم بزنن زیرش؟ینی

 تمام سمفونی ها تموم شد؟تمام گور گیریای عارفه،شرط بستنای بی خودی،...ینی

فرشیدنیک و رفتن زیر آبشارو دویدن تمام راه دیگه بر نمی گرده؟آخه!کیک تولد باری

(باران) رو بگو!هنو رو دیوارهتولد کاکا و گم شدن فلش عارفه و بعدشم گم شدن عکسای تولد کاکا

 ینی دیگه نمی تونیم هندونه بیاریم بعد بدیم نرگس ببُره بعد یه تیکه ی خوشگلشو بده باری

 بعد ما براشون دست بزنیم؟!حالا خوبه آخر امروز همدیگرو بغل کردن!چقدر سر و صدا

راه انداختیما!بقیه فکر کردن قاطی کردیم!ییهو وسط گریه و خدافسی و اینا شرو کردیم به

کوبین رو میز و هورا کشیدن و شادی کردن و اینا!!


ولی من امسالو خیلی دوس داشتم!اولاشو نه ولی بعدش...وقتی رو که رفتیم کوه و خواستیم

 بستنی بخریم ولی چون گرون بود و وسعمون نمی رسید نگرفتیم!تازه آخرشم حسرت

 تلکابین موند تو دلمون! پولشم داشتیمامحمدی هم که برامون پیتزا نگرف!خیلی نامرده

 هزار بار بهمون قول داد وقتی برف اومد ببرتمون حیاط ولی نبرد!این جلسه های آخرم زیر

 ورق ما رو که روش نوشته بودیم:جلسه ی بعد ما رو ببرین پارک...رو امضا کرد ولی بازم

نبرد.ای بابا!

وای یزدو بگو!هیچ وقت چشمکی که بازی کردیم رو یادم نمی ره!از شب تا صبح!چقدر

خندیدیم.قبلشم برده بودنمون رستوران یه عالمه پیتزا مونده بود؛شرط گذاشتیم که هر کی

 ببازه باید تمام اون پیتزا ها رو بخوره!آخی بیچاره نیلوفر چه قد نگران بود

شب بعدشم همین جوری تا صبح بیدار بودیم!بعد از شام وقتی رسیدیم خونمون(هتل یا هر

 چی!)یه کم حرف زدیم بعد حدود 2 ساعت سر اینکه جاهامونو چه طوری بندازیم و اصن

 تشک های روی تخت رو بذاریم زمین یا نه،یا اینکه کی کنار شوفاژ باشه و اینا بحث کردیم

تازه آخرشم که همه ی جاهامونو روی زمین انداختیم،فقط نشستیم روشون و شروع کردیم

 به خندیدن و آهنگ گوش دادن و...یادمه ساعت حدود 12 شب بود که هوس قهوه کردیم

 من و نیلوفرم رفتیم بیرون که آب جوش بیاریم.از یه طرف می ترسیدیم پورآذر اینا

ببیننمون از یه طرفم بالاخره شب و اینا!!


صبح نیم ساعت خوابیدیم و مجبوری پا شدیم رفتیم چی؟؟؟بازدید!همه ی عکسامم فرمت

شد تازه...نمی خوااام

بابا اینا که همش شد یزد!...

یه عالمه خاطرات دیگه از امسال دارم ولی یادم نیس الان!

خب چی کار کنم؟فقط اینو بگم نمره هام گنده برا  همین می خوام این یه ماهه رو خر بزنم

(عمرا اگه بتونمJ) تا آخرای خردادم دیگه آپ نمی کنم.(از اونجا که کلا خیلی تند تند آپ

 می کنم گفتم بدوننین نگران نشین)

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 21:44 توسط : هدی
پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386
آپ کرددددددم!

خب باختیم دیگه چه اهمیتی داره اصن؟؟!(خیلی هم داره)   Crying Into Tissue  

 ولی ۳-۰ خیلیییی زور داره ها نه؟ینی ییدونه هم نتونستن؟....اصنشم مهم نیس!لیورپول که سوراخشون کرد می فهمن  (بازم ضایه نشم حالا!) وااااااای تازه من خواب دیده بودم که باختیما ولی به رو خودم نیاوردم!

ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا جرثومه(اسم مستعارشه) رو چیکار کنم؟؟؟  Tell Me  

آخه من چه طوری با این بشر دوس شم؟فکرکن دو نفر که از هم متنفرن با هم دوس شن!

یکی نییییییییی بگه این چه شرطی بود بستی توووووووووووووووووووو؟؟ Mad  بابا خب ریسک کردم دیگه مگه چیه؟!حالا بیخیل یه کاریش می کنم فقط سه روزه!

.......دیروزو بگو!مثلا می خواستم روز خوبی باشه ها ولی همه کوبیدنم!

اون از صبح که تحسّن کردیم ینی همه ی کلاسمون با هم اومدیم تو راهرو نشستیم که مثلا امتحان ندیم!(اون سه شنبه بود که ریاضی داشتیم دیروز همین جوری بود) ولی فلاح(معاونمون)اومد جممون کرد!اون از بعدش که همین جوری ییهو اومد گفت بعد ناهار بریم دفتر کارمون داره!(ولی تو ناهار خوری حرفاشو زد)حالا کارش چی بود؟این که بازم گفت ما شولوغیم و معلما اعتراض کردن و اینا!بابا آخه مگه مای بدبخت چیکار کردیم خب؟اون از امتحان فیزیکا که بد داده بودیم.تازه من یه سوالی رو از روی نیلوفر دیدم بعد عارفه ازم پرسید مطمئنم درسته یا نه؟منم رو ورقم نوشتم"از روی نیلوفر دیدم"بعدم یادم رفته پاکش کنم و بعدم سعادت(معلممون)صحیحش کرده و بعدم رو ورقم کنار سوتیم نوشته چرا؟!!ولی قربونش برم به روم نیاورد اصن!اونم از خرازی (چقدر بی جنبس!)که درسش عقبه هنو یه فصل شیمی مونده بد برامون کلاس جبرانی گذاشته بود(در حالی که اگر کلاس نداشتیم می بردنمون سینما و بعدم آپاچی...شانسو داری؟؟؟) بعد ما دیدیم هیش کی کلاسش نی و همه ولن ما هم دیر رفتیم!اونم دعوامون کرد!تازه وقتی نیلا بهش گفته که برنامه ریزی خودتون بد بوده بهش برخورده و رفته به فلاح گفته ما بدیم!اصن همه به ما گیر میدن!مثلا دیروز روز معلم بود...ای بابا!

اونم از یه حس خودم که مدت ها بود انداخته بودمش دور ولی دیروز دوباره برگشت و من کلا رفتم تو خودم و  از زمین و زمان به خصوص یه نفر بدم اومد!

اونم از...نتیجه ی فوتبال و جرثومه و...

...خلاصه اصلا از وقتی این همایش و اینا شروع شد تا حالا مدرسه رو هواس!معلما درساشون تموم شده و هی ولیم!کلی خوش می گذره.

ولی مگه یکیشون می برتمون پارک؟؟؟؟؟؟هی ما نقشه می کشیم هی خواهش می کنیم ولی همشون گفتن جلسه  بعد!در واقه ما تقریبا باید نصف هفته ی بعد رو پارک باشیم(عمرا!)

گفتم روز معلم!آخی یادش به خیر وقتی دبستانی بودیم کلی ذوق و شوق داشتیم و روز معلم تقریبا برای همه ی معلمامون کادو و اینا می گرفتیم...راهنمایی یه گلی چیزی می دادیم بهشون و نصف کلاس رو به بهونه ی خوندن شعر و مسخره بازی و این چیزا می پیچوندیم ...ولی حالا که اومدیم دبیرستان تنها چیزی که بهشون هدیه می دیم اذیت و آزارشونه!!اگه مدرسه خودش یه فکرایی نمی کرد و برنامه نمی ذاشت که هیشکی معلما رو تحویل نمی گرفت فقط وقتی بحث امتحان و اینا می شه روز معلم رو بهونه می کنیم که نگیرن!
دیگه...همین!






ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 18:4 توسط : هدی
یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386
لحظه های زندگی

تو زندگي لحظه هايي هست که احساس مي کني دلت واسه يکي تنگ شد

اونقدر که دلت مي خواد اونارو از روياهات بگيري و واقعا بغلشون کني

وقتي که در شادي بسته ميشه، يه در ديگه باز ميشه

ولي اغلب اوقات ما اينقدر به در بسته نگاه مي کنيم که اون دري رو نمي بينيم که واسمون باز شده

دنبال ظواهر نرو، اونا مي تونند گولت بزنن

دنبال ثروت نرو، چون براحتي از کفت مير ه

دنبال کسي برو که خنده رو رو لبت ميشونه

چون فقط يه لبخند ميتونه کاري کنه که يک شب تاريک روشن به نظر برسه

اوني رو پيدا کن که باعث ميشه قلبت لبخند بزنه

خوابي رو ببين که آرزوشو داري

اونجايي برو که دلت مي خواد بري

اوني باش که دلت مي خواد باشي

چون تو فقط يه بار زندگي مي کني

و فقط يه فرصت واسه انجام تمام کارهايي که دلت مي خواد انجام بدي داری

بذار اونقدر شادي داشته باشي که زندگيتو شيرين کنه

اونقدر تجربه که قويت کنه

اونقدر غم که انسان نگهت داره

و اونقدر اميد که شادت کنه

شادترين مردم لزوما بهترين چيزا رو ندارن

اونا فقط از چيزايي که سر راهشون مياد بهترين استفاده رو مي کنن

روشن ترين آينده ها هميشه بر پايه يه گذشته فراموش شده بنا ميشه

تو نميتوني تو زندگي پيشرفت کني مگه اينکه اجازه بدي خطاها و رنجهاي روحي گذشتت از ذهنت بره

وقتي به دنيا اومدي، گريه مي کردي

و هر کسي که اطرافت بود مي خندي

يه جوري زندگي کن که آخرش

تو کسي باشي که ميخندي و هر کسي که اطرافته گريه کنه

واسه اونايي که باعث ميشن بخش روشنتر قضايا رو ببيني

وقتي که واقعا دلتنگي

سالها رو نشمر ـ ـ خاطره ها رو بشمر...

مقياس عمر تعداد نفسهايي نيست که فرو ميبريم

بلکه لحظه هاييست که نفسمونو بيرون ميدي

 

 

 

 

پی نوشت:قابل توجه بعضیایایی که هی میگن چرا آپ نمی کنم!:به چند دلیل:یکی این که منتظر یه مطلب از یکی بودم ولی نداد....دوم این که اصلا حوصله ندارم!....سوم این که درسا زیادهههههههه!

(منم خرخووون!)بنده هم کارای مهم تری داشتم(همون قضیه ی تلفناییا و اینا!).....چهارم این که آخه چی میذاشتم؟اینم دیدم یه خورده با روحیم جوره گذاشتم!()

به خدا مشکلم حل شه یه کم حالم بیاد سر جاش زود زود می آپم!

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 20:9 توسط : هدی
پنجشنبه دوم فروردین 1386
دوستی

آنگاه جوانی گفت با ما از دوستی سخن بگو و او در پاسخ گفت:

        دوست تو نیازهای برآورده ی توست.کشتزاریست که در آن با مهر تخم می کاری و با سپاس از آن حاصل بر می داری.سفره ی نان تو  وآتش اجاق توست زیرا که گرسنه به سراغ او او می روی و نزد او آرام و صفا می جویی.

هنگامی که او خیال خود را با تو در میان می گذارد,از اندیشیدن "نه" در خیال خود نترس و از آوردن "آری" بر زبان خود دریغ مکن.

        و هنگامی که او خاموش است دل تو هم چنان به دل او گوش می دهد;زیرا که در عالم دوستی همه ی اندیشه ها و خواهش ها و انتظار ها بی سخنی به دنیا می آیند و بی آفرینی نصیب دوست می گردند.

        هنگامی که از دوست خود جدا می شوی غمگین مشو;زیرا آن چیزی که تو در او از هر چیزی دوست تر می داری بسا که در غیبت او روشن تر باشد چنان که کوه نورد از میان دشت کوه را روشن تر می بیند.

        و زنهار که در دوستی غرضی نباشد مگر ژرفا دادن به روح.زیرا مهری که جویای چیزی به جز باز نمودن راز درون خود باشد,مهر نیست;دامی ست گسترده که چیزی جز بیهودگی در آن نمی افتد!
        و زنهار که از هر  آن چه داری بهترینش را به دوست بدهی.اگر او را باید که جزر روزی تو را ببیند بگذار که مد آن را هم بشناسد.

        آن چگونه دوستی ست که در هنگام سوزاندن وقت به سراغش می روی؟

به سراغ دوست مرو مگر برای خوش کردن وقت.زیرا کار او این است که نیاز های تو را بر آورد نه آن که خالی تو را پر کند.

        و شیرینی دوستی را با خنده شیرین تر کن و با بهره کردن خوشی ها.

زیرا در شبنم چیز های خزر است که دل انسان بامداد خود را می جوید و از آن تر و تازه می گردد!

 

 

 

"جبران خلیل جبران" 

 

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 16:42 توسط : هدی
جمعه چهارم اسفند 1385
آموختم که...

آموختم  که راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستاني در کودکي، شگفت انگيزترين چيز در بزرگسالي است


آموختم  که زندگي مثل يک دستمال لوله اي است، هر چه به انتهايش نزديکتر مي شويم سريعتر حرکت مي کند


آموختم  که پول شخصيت نمي‌خرد


آموختم  که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي کند


آموختم  که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد. پس چه چيز باعث شد که من بينديشم مي‌توانم همه چيز را در يک روز به دست بياورم


آموختم  که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد


آموختم  که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان


آموختم  که وقتي با کسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي جدي از سوي ما را دارد


آموختم  که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشويم


آموختم  که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم


آموختم  که فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را 
تصاحب خواهد کرد


آموختم  که آرزويم اين است که قبل از رفتن مادرم، يکبار به او بيشتر بگويم دوستش دارم


آموختم  که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد


آموختم  که نمي توانم احساسم را انتخاب کنم، اما مي توانم نحوه برخورد با آنرا انتخاب کنم


آموختم که همه مي خواهند روي قله کوه زندگي کنند، اما تمام شادي ها و پيشرفتها وقتي رخ ميدهد که در حال بالا رفتن از کوه هستيد


آموختم که بهترين موقعيت براي نصيحت در دو زمان است: وقتي که از شما خواسته مي شود، و زماني که درس زندگي دادن فرا مي رسد .


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 23:11 توسط : هدی

RSS